![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه می نگارد بر سطور دل خطوط محبت را |
|
مرا تو بی سببی نیستی ! به راستی صلت کدام قصیده ای ، ای غزل ؟ ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک ؟ کلام از نگاه تو شکل می بندد ! خوشا نظر بازی ها که تو آغاز می کنی !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:14 توسط مریم |
|
|
امروز - بی تو - نه پیش رفتم دیروز - بی تو - نه پس فردا اما - بی تو - فرو خواهم رفت هر چند دیگران جریان دارند هنوز به جان تو ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:30 توسط مریم |
|
|
ای صمیمی ، ای دوست ! گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی. ای قدیمی ، ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم . آرزویم همه سرسبزی توست دائم از خنده لبانت لبریز و دامنت پر گل باد ! نوید بهار می آید . پیشاپیش فرارسیدن نوروز را به شما تبریک می گویم و سال خوبی را برایتان آرزو می کنم .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 12:42 توسط مریم |
|
|
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی ؟
چه کسی می داند که تو به دنبال یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا ......
تو به اندازه یک دنیایی .
یادم رفته بود که نوزادی که یک سال پیش متولد شده بود ۹ روز پیش
تولدش بوده !!!!
وای که تولدشو یادم رفته بود !!! امان از دست این روزگار و ....
حالا با اینکه خیلی دیر شده ولی بهت میگم که
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 20:37 توسط مریم |
|
|
ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحت رسان هرکس محنت رسان من کو هر خانمانی دارد مهربانی من مهربان ندارم نا مهربان من کو
کاش هرگز در محبت شک نبود تک سوار مهربانی تک نبود کاش بر لوحی که بر جان دل است واژه تلخ جدایی حک نبود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 6:2 توسط مریم |
|
|
آمدن ، رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن در غم انسان نشستن پای شادمانی های مردم پای کوبیدن کار کردن ، کار کردن ، آرمیدن آری ، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیر زنده پا برجاست گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموشی است و خاموشی گناه ماست . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:59 توسط مریم |
|
|
اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است ا کسير من نه اينکه مرا شعر تازه نيست من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است دريا و من چه قدر شبيه ايم گرچه باز من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت دريا که از اهالي اين روزگارنيست امشب ولي هواي جنون موج ميزند دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 5:59 توسط مریم |
|
|
دوستت داشتم . . . . . . .
یادت هست ؟ . . . . . . . گفتم : دوستت دارم . . . . . . . و تو گفتی : کوچکی برای دوست داشتن . . . . . . . رفتم تا بزرگ شوم . . . . . . . اما آنقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوستت داشتم . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:39 توسط مریم |
|
|
روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند که تا آخر عمر با من
خواهد ماند ! گفتم کيستي؟ گفت : غم . خيال مي کردم غم نام عروسکي
است که ميتوان با آن بازي کرد . ولي حالا فهميدم که : خود ، عروسکي
هستم بازيچه ي دست غم .
داستان زندگی من را رنگ غم پوشانده ، آنگاه که سرنوشت دستان خیانت
پیشه اش را بر قلب زخمی من نهاد و بی رحمانه خنجری بر دل بیچاره ام
کشید به کدامین گناه ، حکم صبر را بر من جاری ساختند ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 8:22 توسط مریم |
|
|
چرا آخه چرا ؟؟؟
چرا فقط دوستی ها ٬ دوست داشتن ها و رابطه ها تنها مبنی بر نیاز آدم ها شده ؟؟؟ هر وقت که نیازشون برآورده شد و سیر شدن اونوقته که میگن تو رو بخیر و ما رو به سلامت . پس کو این انسانیت و محبت ؟ کجاست ؟ کجا رفته ؟ مگه این انسانیت و محبت نبود که آدم ها رو بهم دیگه مرتبط می کرد و پیوند می داد ؟ که حالا فقط تبدیل شده به حلقه ای گمشده در ارتباط آدم ها با همدیگه ! آخه چرا باید اینطوری بشه ؟ چرا آدم ها انقدر سرد و بی روح شدن که دیگه محبت های اطرافیانشون به چشمشون نمیاد و نمی بینن ؟ یا شایدم می بینن و خودشونو به اون راه می زنن٬ شاید واقعا انقدر از محبت لبریز شدن که دیگه جایی برای دریافت محبت ندارن ؟ ولی این غیر ممکنه ! محبت چیزی نیست که کسی لیوانش پر بشه و دیگه از کسی طلب محبت نکنه ! واقعا همچین چیزی امکان داره ؟؟؟ روزها ٬ هفته ها شایدم ماهها برای یه کاری برنامه ریزی می کنی و فکر می کنی با این کارت اونو خوشحال می کنی و گل لبخند رو برای چند ثانیه روی لباش شکوفا می کنی و نظاره گر اون لحظه زیبا میشی ولی افسوس که اون ..... این واقعا بی انصافیه ! بابا آخه انصافتون کجا رفته ؟ نمیدونم این وسط مقصر اصلی کیه ؟ آدم ها ٬ روزگار ٬ محبت .... . چرا وقتی یه کسی رو دوست داری تا زمانیکه نمیدونه و براش اشکار نشده همه چیز روال طبیعی خودشو طی میکنه ولی امان از وقتیکه به چنین موضوعی پی ببره و حقیقت برملا بشه حالا دیگه برات چشم و ابرو نازک میکنه ! اون موقع است که تازه می فهمی که چقدر بی جنبه است و جنبه و گنجایش مهربونی و محبت تو رو نداشته و بی تفاوت از کنار همه چیز میگذره و میره ٬ انگار نه انگار ! همه چیز رو با دستای خودشون شاید بهتره بگم با زبون و حرف های نسنجیدشون خراب میکنن و با یه بولدزر هم از روش رد میشن و میرن تا باورت بشه که چیزی وجود نداشته و نباید داشته باشه ! تازه می فهمی که دنیا دست کیه و اینجا چه خبره و خیلی چیزها برات روشن میشه و رنگ عوض می کنی !!! رنگ دورویی ٬ رنگ تزویر٬ رنگ سنگدلی ٬ رنگ خشم ٬ رنگ نفرت و .... هزاران رنگ دیگه که شاید تا حالا شما هم رنگ به رنگ شده باشید و یکی از این رنگ ها رو تجربه کرده باشید ! نمیدونم چرا ذهنم از صدها هزار سوال و علامت سوال مثل این که دارن دور سرم با هیاهو دست می زنن و پایکوبی می کنن و می رقصن پر شده ؟؟؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 17:11 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|