تبليغاتX
شبهای خاکستری
به نام آنکه می نگارد بر سطور دل خطوط محبت را

 

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم

پيش از آنكه پرده فروافتد

پيش از پژمردن آخرين گل

برآنم كه زندگی كنم

عشق بورزم

برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی


در اين روزگار سرشار از فجايع

در اين دنيای پر از كينه

نزد كسانی كه نيازمند من‌اند

كسانی كه ستايش انگيزند

تا دريابم، شگفتی نمایم 

بازشناسم، كه‌ام ؟

كه می‌توانم باشم ؟

كه می‌خواهم باشم ؟

تا روزها بی‌ثمر نماند

ساعت‌ها جان يابد

لحظه‌ها گرانبار شود

هنگامی كه می‌خندم

هنگامی كه می‌گريم

هنگامی كه لب فرو می‌بندم .  

در سفرم به سوی تو

به سوی خودم  

به سوی خدا

كه راهی است ناشناخته،

پُرخار ، ناهموار

راهی كه باری در آن گام می‌گذارم

كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم  

بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را

بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را

بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبایی حيات  

اكنون می‌توانم به راه افتم

اكنون می‌توانم بگويم  :  

كه زندگی كرده‌ام

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:50  توسط مریم | 

 

کاش می فهمیدی

زندگی محبس بی دیواری ست

و تو محکوم به حبس ابدی

و عدالت ستم معتدلیست

که درون رگ قانون جاریست

کاش می فهمیدی

چیزهاییست که باید تو بفهمی ٬ اما

بهتر آن است

. . . کمی گریه کنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:3  توسط مریم | 

 

برای سال ها می نویسم . . .

 

سال ها بعد

 

که

 

چشمان تو عاشق می شوند

 

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود . . .

 

همیشه

 

یکی بود و یکی نبود . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:49  توسط مریم | 

 

هر وقت حس کردی فاصله ها

ما را

ازهم

دور کرده اند

به یاد خاطره های با شکوهمان بیفت

باور کن

فاصله ها

هیچ وقت

حریف

خاطره ها نمی شوند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 4:55  توسط مریم | 

  

یادت باشد

با همان دست های بخشنده

شاخه گل مریمی

برای خودت بخر

و

در شوری بی صدا

بارها

تنها و تنها بویش کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 10:1  توسط مریم | 

 

 

روزی که عشق را قسمت می کردند

پرواز را

به تو دادند

قفس را

به من

از پشت میله ها

آسمان پیدا نیست

تا جای پای آبی ات را

تماشا بکنم . . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:40  توسط مریم | 

 

آن جا که تویی

محل امن باغ و بابونه است

کافی ست با رازها و نگاه ها

فردا را بنا کنی

تا من از میان شب

برسم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 10:50  توسط مریم | 

 

گفتی دوستت دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایه هایی غریب

می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود

گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و

گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و این ها پیش از      

قصه ی لبخند تو بود.

 

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق

می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش

می زد. و من ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت

می کردند و این وقتی بود که هنوز دست هات انگشتانم را نبوییده بودند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:15  توسط مریم | 

 

عشق ورزیده ایم

حتی در تنگنایی

که تاریکی اش فرو می ریخت

و باد

پرپر شدن را تحفه می داد

امید

به گلدانی بر لب پنجره

داشتیم

یا به پرتو چراغی

میان شیشه های شکسته

۰ ۰ ۰

سهم ما

دل بستن

به همین چیزهای ساده و کوچک است

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:44  توسط مریم | 

  

 

 

زمان گفت

 

اشک هایت را به دریا بده

 

اندوهت را من خریدارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 12:4  توسط مریم |